حالا روزی رسیده که انگار "الف"م پیر شده. دیگر همه جدی اش نمی گیرند. می خواهند به زور این را به من هم تحمیل کنند. تک تک بارهایی که آدم ها "الف"م را می اندازند انگار اصلا وجودی برایم قائل نیستند. "الف"م را که می اندازند باز هم با لبخند جوابشان را می دهم ولی با این لبخند تلخ و زورکی هر ثانیه ۱۶۹ سلول در من نفله می شود. به که بگویم من به این "الف" تعریف می شوم.. شخصیت داده می شوم.. وسط حرف که بپرم و با یادآوری اسمم تصحیحش کنم.. سخت است.. این کار از دستم ساخته نیست. ترجیح می دهم سلول از کف بدهم تا تو ذوق کسی بزنم..
باید اعلامیه ای در شهر منتشر کنم که "قامتم را نشکنید".. هرچند چاپخانه هایی که کار شخصی انجام می دهند را جمع کرده اند.. الآن چاپخانه ها فقط ماسک های کاغذی می زنند.. روی برگه های بزرگ که هر کدام حاوی ۱۴ ماسک است.. ۷ ردیف دوتایی.. باید بعدا آن ها را قیچی کنند.. روزی که همه از این ماسک ها بزنند "الف" م دیگر به خودم مربوط است.. وقتی هیچ کس تو را جز به ماسکت نشناسد "الف" یا هر چیز دیگری تا آخر خط که آقای "ی" باشد، چه اهمیتی دارد.. شاید کسانی که "الف" م را ناخواسته می اندازند دارند نوید آن روز ها را می دهند؟
"کلمات همیشه مال دیگران است. یک جورایی که مثل آوار روی آدم خراب می شود. چون آدم همیشه به زبانی حرف می زند که ساخته ی دیگران است. آدم در ایجاد آن هیچ دخالتی نداشته و هیچ چیزش مال خودش نیست. کلمات حکم پول تقلبی را دارند که به آدم قالب کرده باشند. هیچ چیزش نیست که به خیانت آلوده نباشد."*
به خاطر رد و بدل نکردن همین موجودات خیانت کار است که صبح های زود حتی دویدن برای رسیدن به قطار ساعت ۷:۰۴ را هم دوست دارم. صبح ها مال خود آدم هستند.. فقط صبح ها کسی کار به کار آدم ندارد. اول با خودت کلنجار می روی تا بالاخره راضی شوی از تخت خواب دل بکنی. بعد فقط و فقط خودت تصمیم می گیری چی بخوری.. چی بپوشی.. چند لباس را روی هم بپوشی.. دور مقنعه شال بپیچی.. هیچ کس هم بیدار نیست که بیاید بهت گیر بدهد که آخر چرا اینها را روی هم می پوشی..
ولی خیلی زود روز شروع می شود.. موجودات خیانت کار به شهر حمله می کنند.. اول تو درگیرشان نیستی.. دیگران را می بینی که سخت درگیرند.. گاهی تعجب می کنم که چقدر سریع فکشان گرم می شود.. مگر تازه از خواب بیدار نشده اند؟ مگر نه اینکه حداقل ۲-۳ ساعت خوابیده اند و این فک بی حرکت بوده؟ ولی به نتیجه ای نمی رسم.. فقط موضوع خوشحال کننده این است که من یک دوست کوچک آبی هم دارم که وقتی روشنش می کنم دیگر صدای دیگران را نمی شنوم.. در حالی که نامجو دارد می خواند : ترسم که اشک در غم ما پرده در شود/ وین راز سر به مهر به عالم سمر شود، دختری را می بینم که گویا سه ساعتی برای آرایش صورت و موهایش وقت گذاشته است و خیلی هم حرف برای گفتن دارد.. هرچه تلاش می کنم محاسبه کنم دیشب چه ساعتی خوابیده که این همه اتفاق برای تعریف کردن دارد و صبح چه ساعتی بیدار شده که ساعت ۷:۲۰ این چنین آرا گیرا کرده است به نتیجه ای نمی رسم.. نامجو دیگر به مراحل اوج و فریاد رسیده: گویند سنگ لعل شود در مقام صبر/ آری شود ولیک به خون جگر شود..
کم کم جلسه دادگاه دارد رسمی می شود.. من هم باید به جرگه ی خیانت کاران بپیوندم و لب به سخن بگشایم.. از "بفرمایید آقا" به راننده خطی امیرآباد شروع می شود.. گلویم را صاف می کنم.. جلسه رسمی شده است.. چکش را به میز زدند.. اولش کلمات بی معنی اند ولی خیلی زود همه چیز عادی می شود.. این خیانت کاران کوچک شیرینند.. ولی آخر آخرش همیشه آدم ها را از هم دورتر می کنند. .در خرابکار بودنشان شکی نیست..
*"خداحافظ گاری کوپر" رومن گاری
همه ی اینها از سالی که گذشت تلخ ترین روزها را برایم به جا گذاشتند. حتی تمام شدن این سال هم دردناک بود ولی کاری از دستم بر نمی آمد. قبلا کسی برای بهار فرش قرمز پهن کرده بود.
ولی عذاب کشیدن من چیزی جز درد روی دردت گذاشتن نیست. این را امروز فهمیدم. انگار در این مدت حس هایت قوی تر شده اند، همه چیز را می فهمی. پس می خواهم خوب باشم. می خواهم از چیزهای بد هم چیزهای خوب بسازم. می خواهم بقچه ی قدم هایت را مرتب نگه دارم و بهت قول بدهم به اندازه تک تک قدم های از دست رفته ات پا به پایت قدم بردارم. امید نداشتنم به ضرر توست پس سرشار از امید می شوم. 5 روز از سال جدید گذشته ولی سال تازه امروز با این قولهایی که به تو دادم برای من نو شد. تا دیروز فکر می کردم آخر آرزوها و دعاهای تکرای دیگران چه دردی را دوا می کنند؟ ولی امروز فکر می کنم همان ها بیدارم کردند.. من بهشان احتیاج داشتم و دارم.
اگر می پرسی: "راستی بالاخره ساختمون نیمه کاره ی خیابون هشتم تموم شد؟" آتش می گیرم ولی برایت توضیح می دهم که دارند سنگ کاریش را هم تمام می کنند و وقتی تمام شد با هم می رویم تویش را تماشا می کنیم.
باید بپرسم جایی کفش آهنی می فروشند یا نه.. شماره پاهایت چند بود؟ دو جفت می خرم.
سال نوی همه مبارک
همچون زن حامله ای شده ام که بوها آزارش می دهند. آزارهای جدی.. بوی آدمیزاد توی دماغش می زند و نمی تواند به شوهرش بگوید: "عزیزم حالم ازت بهم می خورد!" *
حتی بوی آدمیزادی که از خودم هم ساطع می شود اذیتم می کند. اینجاست که دلم می خواهد به تناسخ ایمان بیاورم تا بلکه احتمال اینکه می شود یا شده در زندگی بین آدمیزاد ها زندگی نکرد و شاید یک تکه کاغذ یا یه توت خشک یا یه بنفشه ی آفریقایی بود دقایقی نفس برایم بخرد.
تصور کنید در این شرایط هولناک مجبور به استفاده از وسایل نقلیه عمومی مانند مترو باشید. از پله ها که پایین می روید وارد لونه ی آدمها می شوید که تنها فرقش با لونه ی زنبور همین آدم بودن اهالی است. این بدترین شکنجه است.
برای همین است که در ایستگاهی که تا به حال بالای پله هایش را ندیده ام و فقط اسمش را از اپراتور شنیده ام خودم را از این لونه نجات می دهم و زیر اون برف غیرمنتظره یک ساعت و نیم پیاده راه می روم. سعی می کنم در کم تردد ترین مسیرهای ممکن قدم بگذارم.
*لازم به ذکر است که این زن حامله با وجود تمام این حس ها از تنهایی اش ناراضی هم هست ولی ببینید چه بر سرش آمده!!
دلم می خواد برای خیلی چیزا گریه کنم.. فریاد بزنم.. نمی دونم یا خیلی ضعیف شدم یا هیچ وقت اونقدر که فکر می کنم قوی نبودم.. احساساتم در اوج خودشونن ولی کاری نمی تونم براشون بکنم.. کاری برای این نمودار سینوسی لعنتی نمی تونم بکنم.. واسه همین هی می ره بالا و هی سقوط می کنه.. به زانو در اومدم... امروز دلم می خواست برای اینکه دیگه دختر مهربون و خسته ی توی اتوبوس رو نمی بینم زار زار گریه کنم.. سرشو تکیه داده بود به شیشه ی سرد اتوبوس و چشمای خسته ش خیره به دستگیره ای که دستمو بهش گرفته بودم مونده بود.. دستمو که جا به جا کردم رشته ی خیالشو بدجور پاره کردم.. سرشو بلند کرد بهم نگاه کرد و یه لبخند پت و پهن زد که تشنه اش بودم.. بعدم از اینکه پیاده شد احساس کردم تو اون اتوبوس غریبم..
حتی به اندازه ای قوی نیستم که بدونم چی غلطه و چی درست.. گیج و کلافه ام.. اونقدر که حتی انتخاب بین درد و لذت هم برام سخت شده.. چی کار می تونم بکنم جز اینکه به یه جا خیره شم و فکر کنم و فکر کنم و فکر کنم..
و تنم به خواهشی تبدیل می شود بر روی تخت خیال...
و این چنین است که چند شب است خواب از سرم می پرد..
*نام یکی از کتاب های محمدعلی بهمنی
حالا بزرگ شدم.. دیگه اون روزای کودکی رو "روزی روزگاری" خطاب میکنم.. دیگه دنبال ماه نمیدوم.. فقط شبها ساعتها تماشاش میکنم.. دیگه میتونم بفهمم که همه چی همون طوری که باید باشه نیست.. هر چیزی که تو محدوده دیدته رو نمیتونی به دست بیاری.. نمیتونی لمس کنی..اصلا هرچیزی رو که فکر میکنی میتونی به دست بیاری یا اصلا مطمئنی که مال خودته رو هم شاید نتونی داشته باشی.. همه چی عجیبه.. احساس میکنم داره بهم خیانت میشه.. احساس میکنم هیچی سر جاش نیست.. و احساس میکنم حتی احساساتمم دیگه کم کم دارن بار سفرو میبندن و میخوان احساسات دروغین رو جایگزین خودشون کنن..
تا وقتی بچه بودی فکر میکردی یه روز حتی بتونی به خودتم دروغ بگی؟؟!!
روزایی که بی ترس و واهمه قادر بودی تو دهن شیرم بری نمرد ولی رفت... نمرد ولی رفت.. نمرد ولی رفت.. نمرد ولی رفت.. نمرد ولی رفت.. نمرد ولی رفت.. بازم باید تکرار کنم تا درک کنی که چیزی که نمرده و فقط رفته رو میشه باز برگردوند؟؟ میشه بازم فقط به ماه نگاه نکرد و دنبالش دوید.. شاید بهش نرسی ولی حتما تو این دویدن خودتو میبینی.. حتما تو این دویدن خودتو به ماه میرسونی و حتما تو این دویدن باز به اون صداقت پاک میرسی که خیلی وقته رفته ولی نمرده!!!
با اینکه اینقدر سست شده ام که خمیر هر آغوشِ بازی می شوم..
نمی توانم زندگی کنم..
دیوانه و شوریده و روانی ام..
از اینکه روی تخت خوابیده ای و درخواستت این است که راجع به دردهای بی پایانت صحبت نکنیم..
یاد آن لحظه هایی می افتم که دردت فراموشم می شود و به زندگی عادی ادامه می دهم..
وای..
خودم را برای تک تک آن لحظات به پشت میز محاکمه می فرستم..
قاضی حکم اعدام می دهد..
برای همین است سرد شده ام..
می دانی..
احساساتت را که اعدام کنند
روحت خالی می شود..
امیدت پوشالی..
مترسک شده ام و خودم بی خبرم..
دیشب خواب می دیدم..
از خواب پریدم..
این یکبار صبح زود بیدار شدم و به تماشای اعدام رفتم..
هنوز با کفش های سفید راه می رود..
با موهای باز به آینه لبخند می زند..
با چشمان بسته به آسمان خیره می شود..
و با دستهایی خسته آغوش دیگران می شود..
با صدایی خسته تنهایی اش را زمزمه می کند..
و در شبی تاریک.. با ستاره ای در مشت به خواب می رود..
غافل از اینکه آسمان فردا هم همین رنگی خواهد بود..
تک تک اینا شخصیت و هویت منو تشکیل می دن.. من این شکلی و این رنگی ام..
از راست به چپ(از بالا به پایین): اول از همه یه کیف پول قلمبه سورمه ای که الآن دیگه ازش استفاده نمی کنم، چون داشت خراب می شد و من می خوام تا همیشه داشته باشمش.. تو این کیف پول همه چی دارم.. پر عکسه.. عکس از جوونی و بچگی مامان و بابام گرفته تا عکس از تمام سنین خودم تا عکس همه هم کلاسی های دبیرستانی ام(نماینده بودم قرار بود عکسهاشونو جمع کنم ولی نمیدونم چرا پیش خودم مو ندن!)، عزیز ترین عکس از بین این همه، یه عکس قدیمی سیاه و سفید شکسته اس از 14 سالگی مامانم با دو گیس بافته ی خیلی قشنگ.. دومین چیزا دو تا شالن که اگه سرم باشن یعنی خیلی.. یعنی اون روز متفاوته.. شال بنفش رو مامانم برام بافته و من به وجود اومدن رج رجشو دیدم.. بعد اون بالا یه مجسمه اس که قبل از به دنیا اومدنم برام خریدن.. تو تموم دوره های زندگی م حضور داشته، همه چی رم می دونه! بچه که بودم- وحتی بعضی اوقات الآن- باهاش کلی حرف می زنم.. دوست خیالی بچه گیمم که به چشم می دیدمش و بقیه باور نمی کردن از همین الهام گرفته شده بود.. پایینش یه جامدادی گلیمی که تو یه حراجی جمعه بازاری خریدمش و 5 سال که هر جا رفتم بدون اون نرفتم.. اینقد پره که داره خفه می شه.. پر از خودکارای رنگی و ماژیک شب رنگ و البته ماژیک های وایت برد که وسیله کارمه.. پایینش سی دی "ری را" سهیل نفیسی که از روزی که خریدمش هر روز بهش گوش کردم.. اگه طوفانی بودم آروم شدم و اگه آروم بودم پر تلاطم.. پایینش یه ام پی فر مرده اس.. 6 سال باهام بود و حالا فرسوده شده ولی نمی خوام بذارمش خانه سالمندان ، مدرن ترین چیزها رو هم بخرم اون همیشه عزیز خواهد بود.. بغلشم هدفون پروانه ایمه که به زور چسب نواری اون هم هنوز نفس می کشه ولی به علت آلودگی هوا دیگه از خونه بیرون نمی برمش.. پاینش گوشی عزیز و نازنینمه که از عید اون سالی که اول دبیرستان بودم دارمش.. نزدیک ۵-6 سال و اون منه و من اونم.. همه چی توش هست..از کلیپ های این 6 سال بگیر تا اس ام اس ها.. با هیچ گوشی دیگه ای احساس راحتی نمی کنم ولی دیگه صدای دوستام در اومده!! اون بالا یه دستکش زرشکی که مامان بزرگم سالها پیش قبل از مردنش بافته.. پایینش یه صدفه که زیباترینه.. اونم مال قبل از به دنیا اومدنمه و یادگار سفر ماه عسل مامان و بابام.. توش یه جفت گوشواره سفالی بنفش با یه عکس سورئالی که با ب 11 خریدمش.. توش یه نخ سیگار هم هست.. بغلش کتاب جی دی سلینجر، ناطور دشت*.. تک تک کلمه هاش جون دارن.. من حتی بعضی شب ها مثل حافظ نیت می کنم و بازش می کنم.. پایینش یه ساعته که مال مامانم بوده و هم سن خودمه.. یه مدت دست خواهرم بوده و حالا مال منه.. کوکیه.. پایینش یه گردن بند با مهره های سیاه.. پایینش یه آلبوم خیلی خیلی قدیمی از عکس های رنگ شده به دست پدربزرگم که هیچ وقت ندیدمش ولی بهش بی نهایت افتخار می کنم..عکس هاش فوق العاده ان و من تازه کشفشون کردم.. روی آلبوم هم گردنبندیه که الآن برای عکس گرفتن بعد از شاید خیلی وقت از گردنم درش آوردم..نباشه احساس می کنم واقعی نیستم.. ردیف آخرم یه سررسید که تموم زندگیم توش نوشته می شه.. و پایینش هم یه دفترچه با عکس کارتون مورد علاقه ام که هنوز دلم نیومده چیزی توش بنویسم.. و پشت همه اینا دفمه.. دف عزیزم..که عاشق طرح روش و تک تک زنجیرشو و همه چیشم.. اون منو خوب می فهمه و می گه.. زیر همه اینا یه گلیمه به اون هم توجه کنید...
*انگلیسیش کمیابه و من تا شهرکتاب بیاره طاقت نداشتم واسه همین راپانزل مال خودشو یه مدت مدیدی بهم قرض داده بود..
پ ن۱: ب11 منو به این بازی دعوت و ترغیب کرد..
پ ن۲: ببخشید عکس بی کیفیته!
چند ماهی هست که دورادور با هم دوست شده ایم.. الآن دیگه خیلی چیزها رو فقط به اون می تونم بگم.. دلم می خواست از من بزرگتر باشد ولی خوب اینجوری هم تا حالا که دوست خوبی بوده.. شب ها که مامان خوابه و خیلی تنها می شه صداشو می شنوم.. دلش می خواد بغلش کنم.. فردا دیگه قراره به دنیا بیاد.. بعد از 11 سال خواهر کوچیکه بودن از فردا قراره منم خواهر بزرگ یکی دیگه باشم.. احساس می کنم دوستی که 9 ماهه باهاش یه عالمه حرف زدم و اون ساکت بوده قراره از فردا بیاد و همه خونه رو روی سرش بذاره.. حس خوبی دارم ولی شاید حرفام یادش نیاد پس امشب دیگه باهاش همه حرفامو میزنم.. خوشحالم که به دنیا اومدی...اولش ته دلم یکم شور می زد ولی الآن که اینجایی برای بزرگ شدنت ذوق دارم..
دومین
ای خدا چرا حالا که قراره جوابای کنکور بیاد ما باید اثاث کشی داشته باشیم.. امشب نتایج اعلام میشه و همه ی مدارک و کدا و کوفت و زهر مار زیر یک خروار کارتن توی اون خونه ی تاریک و به هم ریخته اس و من خونه ی مامان بزرگمم.. خواهرم زنگ می زنه و می گه جوابا اومده پاشو بریم زود پیداشون کنیم ببینیم چه کردی.. می ریم ولی اینجا هیچی پیدا نمی شه.. وسط همه اونا می شینم و می زنم زیر گریه که خواهرم جیغ می زنه پیدا شد.. کیف دستی قهوه ایم رو که می بینم اشک هایم بیشتر می شوند.. می رم خونه ی خواهرم و خیلی زود روی صفحه ی مانیتور می بینم که آرزوها می تونن به واقعیت برسن.. یک 50 تومانی پیدا می کنم و به سمت خونه ی مامان بزرگم می رم تا به همه بگم به آرزوم رسیدم..
سومین
وقتی 4 ماه پیش رفتم و این دایره ی سفید با زنجیرهای زرد رو خریدم تا برم و یاد بگیرم چطوری می تونم توی دستام برقصونمش، اصلا فکرشو نمی کردم هنوز هیچی نشده قراره خیلی زود باهاش برم روی سن.. این حس روی سن رفتن رو فقط یک بار دیگه تجربه کرده بودم وقتی دبیرستانی بودم و فقط برای شاید 100 نفر -که همه شون از اولیا و مربیان بودن- روی سن تئاتر رفته بودم.. ولی این دفعه فرق داشت، قرار بود توی یکی از سالن های کاخ سعد آباد منم یکی از اعضای گروه کنسرت باشم جایی که شاید 1000 نفر یا بیشتر تماشاچی نشستن..خیلی جدی بود.. با دف سفید عزیزم پشت صحنه منتظر نشستم.. خیلی استرس دارم ولی این لحظات قراره از بهترین و قشنگترین لحظه های زندگی م باشن..
پ ن ۱: راپانزل هم اونجا تو تماشاچی ها بود.
پ ن ۲: بازی رو از وبلاگ آنوش ( شالگردن) یاد گرفتم: سه تا از شادی های زندگی م.
